p30
یونا دیگر توان گریهکردن با صدا را نداشت.اشکها بیوقفه از گوشهی چشمهایش پایین میآمدند و روی گونههای خاکآلودش گم میشدند؛ اما لبهایش فقط کمی میلرزیدند و هیچ صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. انگار تمام فریادهایی که در آن سالها درون سینهاش حبس کرده بود، حالا راه گلویش را بسته بودند.صورتش را به سینهی بنگچان چسبانده بود و با هر نفس کوتاه، بوی لباس و عطر آشنای او را به درون ریههایش میکشید. دستهایش هنوز دور کمر بنگچان حلقه نشده بودند؛ انگشتهایش پارچهی کت او را چنگ زده بودند، آنقدر محکم که بند انگشتانش سفید شده بود.بنگچان هیچ نمیگفت.فقط او را در آغوش گرفته بود.یک دستش پشت سر یونا قرار داشت و دست دیگرش دور شانههای لرزان او حلقه شده بود. بدن یونا زیر دستهایش بهقدری سبک و شکننده به نظر میرسید که برای لحظهای ترسید اگر کمی محکمتر او را بفشارد، استخوانهایش زیر فشار درد بگیرند.اما یونا خودش را به او چسبانده بود.نه مثل کسی که فقط به کمک نیاز دارد؛ مثل کسی که اگر از این آغوش جدا شود، دوباره به همان تاریکی بازخواهد گشت.صدای نفسهای بریدهاش در فضای نمور انباری میپیچید. هر بار که شانههایش میلرزید، بنگچان عضلات فکش را محکمتر روی هم فشار میداد.بنگچان سرش را کمی پایین آورد و لبهایش را نزدیک موهای یونا برد.ـ یونا…صدایش آرام بود؛ اما آرامشی که به زور روی خشم عظیمی کشیده شده بود.یونا جواب نداد. فقط نفسش با لرزش بیشتری بیرون آمد.ـ پرنسس… به من نگاه کن.
یونا نمیتوانست نگاهش کند. چون مطمئن نبود اگر چشمهایش را باز کند، آنچه دیده بود دوباره جلوی چشمش زنده نشود.بنگچان با انگشتانش آرام روی پشت سر او کشید.ـ تموم شده. میشنوی؟ دیگه تموم شده.لبهای یونا کمی تکان خوردند. صدایش آنقدر آهسته بود که بنگچان مجبور شد سرش را بیشتر خم کند.ـ خیلی… درد داشت…بنگچان بیحرکت ماند.اشک دیگری از روی گونهی یونا سر خورد و روی گردن او افتاد.یونا با صدایی شکسته، میان نفسهای نامنظمش زمزمه کرد:ـ خیلی ترسیدم، بنگچان…چشمهای بنگچان برای لحظهای بسته شد.انگار همان پنج کلمه، چیزی را درونش شکستند.بنگچان تا آن لحظه، خشمش را نگه داشته بود.اما حالا صدای یونا صدای دختری که در آغوشش میلرزید و از درد و ترس حرف میزد آخرین ذره خویشتنداریاش را هم از بین برد فکاش منقبض شد
یونا نمیتوانست نگاهش کند. چون مطمئن نبود اگر چشمهایش را باز کند، آنچه دیده بود دوباره جلوی چشمش زنده نشود.بنگچان با انگشتانش آرام روی پشت سر او کشید.ـ تموم شده. میشنوی؟ دیگه تموم شده.لبهای یونا کمی تکان خوردند. صدایش آنقدر آهسته بود که بنگچان مجبور شد سرش را بیشتر خم کند.ـ خیلی… درد داشت…بنگچان بیحرکت ماند.اشک دیگری از روی گونهی یونا سر خورد و روی گردن او افتاد.یونا با صدایی شکسته، میان نفسهای نامنظمش زمزمه کرد:ـ خیلی ترسیدم، بنگچان…چشمهای بنگچان برای لحظهای بسته شد.انگار همان پنج کلمه، چیزی را درونش شکستند.بنگچان تا آن لحظه، خشمش را نگه داشته بود.اما حالا صدای یونا صدای دختری که در آغوشش میلرزید و از درد و ترس حرف میزد آخرین ذره خویشتنداریاش را هم از بین برد فکاش منقبض شد
- ۳۹۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط